🕊️

بعضی وقت ها واقعا نسل رو اعصابی هستیم.

گوشی‌مون رو میگیریم تو دستمون و فکر میکنیم حالا دیگه همه چیز رو می‌دونیم چون دسترسی بی‌نهایت به اطلاعات داریم! در نهایت شاید از نسل های قبل بیشتر بدونیم اما سرمون رو که از برف بکشیم بیرون میفهمیم ما هم همون قدر ناآگاهیم.

🕊️ | جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ 1:6 PM

مامان من از وقتی که یادمه شب ها قبل خواب برام قصه تعریف میکرد. طوری که اگه شب میشد و داستان اون شب رو نمی‌شنیدم تا صبح نمیخوابیدم! ولی خب بالاخره بچه یه جایی بزرگ میشه و مامان یه جایی خسته. مامان وقتی باردار شده بود میدونست که تا نه ماه دیگه، دیگه قرار نیست بتونه هر شب هم یه نوزاد رو بخوابونه و هم واسه یه بچه ی هفت هشت ساله قصه ی شب بگه تا خوابش ببره. پس سعی کرد که این عادت رو از بین ببره. تو چهار پنج سالی که قبل از اون برام قصه می‌گفت همیشه یدونه قصه ی بلند می‌گفت که ده دقیقه طول می‌کشید و یدونه قصه ی کوتاه یک دقیقه ای بامزه که معمولا شبیه لطیفه های خیلی بی‌نمک بود و مدل گفتنش باعث میشد قبل خواب به اون فکر کنم و درگیر داستان قبلش نباشم وقتی می‌خوام بخوابم! و یهو بعد از اون همه مدت، یه شب اومد و برام قصه ی یک پادشاه تنها رو تعریف کرد و بعدش که خواست قصه ی کوتاه بامزه اش رو بگه، گفت: یه روز یه دلقک خیلی بانمک بود، که... و خودشو زد به خواب! منم قصه ی طولانی اون شب رو شنیده بودم پس بیدارش نکردم و گذاشتم بخوابه. فردا شب دوباره قصه ی شاهزاده ی بی نزاکت رو برام تعریف کرد و وقتی خواست لطیفه اش رو بگه گفت: یه روز یه دلقک خیلی بانمک بود که... و دوباره خودشو زد به خواب! این ماجرا دو ماه طول کشید و من دیگه کلافه شده بودم از بس که ادامه ی این ماجرا رو نمی‌شنیدم. دیگه یه شب با کلافگی بهش گفتم مامان قبل قصه ی بلند، ادامه ی لطیفه ی دلقک رو کامل کن! و حالا مامانم که منتظر این لحظه بود، شرطش رو گفت:اگه امشب ادامه ی ماجرای دلقک رو بگم دیگه از شب‌های بعد خبری از قصه ی بلند نیست و خودت باید قبل از خواب کتاب بخونی اگه میخوای داستان شب داشته باشی. منم شوکه شده بودم پس قبول نکردم ولی باز بعد از چند شب که از کنجکاوی ادامه ی داستان دلقک خوابم نمی‌برد موافقت کردم. مامانم دو ماه فرصت داشت که داستان دلقک رو کامل کنه ولی اصلا به ادامه اش فکر نکرده بود. پس شروع کرد به صورت تصادفی قصه اش رو کامل کردن، مثل خیلی از شب‌های دیگه که این کار رو با قصه های طولانی میکرد. داستان دلقک خیلی غمگین بود، او یه پسربچه ی شیطون و بامزه بود ولی نمیتونست ناراحتی مردم رو ببینه. هر روز راه می‌افتاد تو شهر تا مردم رو بخندونه و تو کارش مهارت هم داشت. ولی یه روز متوجه شد هر چقدر که بیشتر مردم رو میخندونه، خودش غمگین تر میشه و تنها و تنها تر! ولی براش مهم نبود. او فقط میخواست مردم غمگین نباشن. یه روز که داشت حاضر می‌شد تا بره تو خیابون ها و کارش رو مثل هر روز انجام بده تو آینه دید یه تیکه از صورتش سیاه شده. فکر کرد که یه لکه است و امروز و فردا از صورتش می‌ره پس به کار همیشگی خودش ادامه داد ولی لکه هر روز بزرگ و بزرگ تر شد تا این که کل صورتش رو گرفت! پسر بچه که حالا بزرگ شده بود فهمید تمام این مدت به خودش هیچ توجهی نداشته و فقط به بقیه فکر کرده، حتی نفهمیده که کی انقدر بزرگ شده. اما حس میکرد دیگه دیر شده! چند روزی رو توی خونه اش موند و بیرون نرفت. اما بعد از یک هفته، صدای در خونه‌اش رو شنید و دید که مردم همه پشت در ایستادن. با سطل های رنگ تو دستشون! اونا اومدن پیش پسر و لباساشو، موهاشو، صورتشو رنگ زدن و از سیاهی درش آوردن. از اون به بعد اسمش شد دلقک. مردم دوسش داشتن چون اونا رو میخندوند، رنگی بود، رنگی میپوشید و با همه فرق داشت. پسر هم انگار دیگه فراموش کرد از اول کی بوده، که زیر اون همه رنگ هنوز صورت خودش سیاه و تیره است. اون داستان که قرار بود کوتاه و بامزه باشه تبدیل شد به یه قصه ی ۱۵ دقیقه ای غمگین. آخرین قصه ای که مامانم برام تعریف کرد. بعد از اون دیگه دلقک ها رو دوست نداشتم، حس میکردم کافیه یه سطل آب روشون خالی کنی تا سیاهی پنهان شده زیر اون همه رنگی بودن بریزه بیرون. نمی‌دونم چقدر در زندگیم خودم به دلقک داستان شباهت پیدا کردم. ولی به عنوان آخرین داستان، برعکس بقیه ی شب های کودکیم، مامانم بهم داستانی رو گفت که بتونم تا سال ها بهش فکر کنم. که شاید دیگران رو همیشه در اولویت‌ نذارم و گاهی هم به فکر سیاهی های درون خودم باشم. بازم سال ها طول کشید تا به این نتیجه برسم. برعکس تلاش های طولانی مدت مادرم طی سالهای کودکی و نوجوانیم من بی وقفه و بیش از حد به هر کسی که میشناختم و حتی نمی‌شناختم محبت داشتم و همین باعث شده بود که دلقک باشم! اما حالا چندسالی میشه که دارم سعی میکنم سیاهی های روی صورت خودم رو سفید کنم. نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه که دوباره بشم همونی که قبل از دلقک شدن بودم اما ارزش صبر کردن رو داره به گمونم...

🕊️ | پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ 12:4 PM

پژواک نوشت:

به گمانم باعث خوشحالی‌ست هنوز هم، دیدن نام بعضی از شماها میان «به روز شده ها»! به این فکر میکنم آیا کسی هست که خوشحال شود وقتی از «دلنوشته های پژواک» نوشته ای می‌بینید یا شده ام همان کتاب کهنه ی خاک گرفته ی روی طاقچه که سال تا سال کسی سراغش نمی‌رود و برگه‌هایش درد ورق نخوردگی گرفته‌اند؟ من که مدام دلتنگ اینجا می‌شوم و این حس ممتد ادامه دارد ولی بازم از کنارش می‌گذرم، نمی‌نویسم، نمی‌خوانم. نمی‌دانم! شاید حیاط خانه ی مادربزرگ اسم مناسب تری باشد برای همچین جایی! نه؟ 

🕊️ | دوشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ 3:17 PM
مثل وقتی که با خودت میگی ته این داستان ممکنه قشنگ باشه ولی ازش مطمئن نیستی