🕊️

دلم میخواست یه نخ سیگار از اون ذخیره ی ماهیانه ام وردارم، بیام دم خونتون ، یه کم تو بغلت بلرزم مثل اون روزی که بغلمون طولانی شد چون هیچ ایده ای نداشتیم که داریم چیکار میکنیم ...

و بعد برگردم خونه و بخوابم 

🕊️ | چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰ 1:21 AM

با یه لبخند خشکیده رو‌ لبم و اشکهایی که بند نمیان 

یه بار دیگه خدافظی میکنم ، شاید این بار طولانی تر 

🕊️ | دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰ 11:11 PM

بدونِ قافیه ، بدونِ وزن !

افکارم را به کاغذی کاهی بدل کرده مچاله میکنم 

چشمهایم را با ذغال ، میکشم و به دیوار میزنم 

پنجره ها را می‌بندم ، نورِ خانه را کمتر میکنم 

خاطراتم را درون پاکتی گذاشته روی میز میگذارم 

صندلی چوبی را وسط خانه میکشم و می‌نشینم 

تمام خانه را غرق در نفرت و غم و اندوه میبینم 

مکان و زمان اهمیتی ندارد ، در خودم گم میشوم 

تو را با ضربِ آهنگی که پخش می‌شود از یاد میبرم 

دستانم را با تیغ ، نوازش میکنم و چشمانم را می‌بندم 

احساسات قطره قطره از دستم پایین می‌چکند ، میمیرم! 

🕊️ | دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰ 11:58 AM

اگه از وضعیتِ « خودمم نمی‌دونم به خدا » خارج شم و بالاخره بفهمم قراره با زندگیم چه غلطی بکنم به هر کی که براش مهم باشه شیرینی میدم :)) 

🕊️ | یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰ 1:57 PM

ببین ، قضیه اینه که خسته تر از اونی ام که از احساساتم بنویسم. 

همین دیگه ، سخت شده ! 

🕊️ | یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰ 12:34 PM

شبا تیره بود ، شدن تیره تر 

 

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 10:56 PM

راست میگفتی 

" مثل یک فیلم تکراری "

بارها و بارها پخش میشه 

پشت سر هم ... 

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 10:55 PM

اشکامو از رو صورتم پاک میکنم و شور بودنشون باعث میشه زخمهای دستم بسوزن. دو طرف شقیقه ام رو فشار میدم و سعی میکنم به سردرد وحشتناکم بی محلی کنم. ضربان قلبم بالاست و کاری جز صبر کردن از دستم بر نمیاد ، می‌خوام ، یا میخواستم حرف بزنم ولی به این نتیجه رسیدم که باید سکوت کنم ، باید برم ... 

الآنم حرفامو تا کردم و کنارِ دردهای مرتب شده گذاشتم و زیپِ کوله پشتیِ دیوانگی رو بستم و راه افتادم که برم ، به کجا ؟ نمی‌دونم ... 

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 10:37 PM

ما که این حرفارو نداریم :) 

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 10:30 PM

نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.

چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم.

تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک بشوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعداش را ندارم...

[فروغ فرخزاد]

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 8:46 PM

نه 

نه تو رو می‌خوام و نه هیچکسِ دیگه 

مابقیش هم مثل این روزا میگذره می‌ره ... 

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 7:56 PM

? I ask myself why

And I don't have the answer

? I ask myself how

And I do not know the answer

? I ask myself what next

And I do not want the answer

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 7:55 PM

وقتی اون سردی میشینه کف دلم و هی چند بار در روز اون سایه ی سیاهِ زشت دم گوشم زمزمه می‌کنه ، میفهمم موقتیِ ، میفهمم میگذره و بعدش دوباره منم و همون سایه ی سنگین و یخ زدگیِ دلم ، ولی این حس مانع نمیشه که از این لحظه های قشنگ استفاده نکنم ! که اگر میتونم به خاطر باریدنِ بارون و دویدن توی ساحل مثل بچه های پنج ساله خوشحال بشم و ذوق کنم ، بشینم یه گوشه و منتظر باشم توسط اون سردیِ غم انگیز احاطه بشم. تا وقتی میتونم لبخند بزنم و حس کنم همه چیز و همه کس رو بیش از حد دوست دارم ازش استفاده میکنم و سعی میکنم انرژیم رو به بقیه هم انتقال بدم. چون به نظرم حال خوب هم قانون پایستگی داره. حالا گاهی زنجیره ها قطع میشن و ادامه پیدا نمیکنن ، گاهی هم به خاطر نتیجه ی یک بازی کلی انرژی خوب همه جا پخش میشه :) 

🕊️ | جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰ 9:50 AM

ولی آخرین شب های تابستونی به قشنگ ترین شیوه ای که میشه گذروندشون دارن میگذرن ! خوشحالم ... 

ولی باز دوباره باید از خودم بپرسم چه شده است مرا ؟! 

انقد بپرسم که بلکه جوابی پیدا کنم برای این ، این ، غیرمنتظره ی مسخره ی غیرمنطقیِ عجیب ! 

🕊️ | جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰ 1:33 AM

چِم شده ؟ 

🕊️ | جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰ 1:31 AM

آره شاید منِ مجازی برای منِ واقعی جذاب تره که انقدر سخته ترک کردنش برام ، راحت تر ابراز احساسات می‌کنه و نظراتش رو بی پروا تر و آزاد تر بیان می‌کنه ، زودتر خوشحال میشه و کمتر ناراحتیهاشو نشون میده ، منِ مجازی طرفدار و کسایی که دوسش داشته باشن زیاد داره ، منِ مجازی خیلی چیزهایی از چیزهایی رو به دست آورده و داره که برایِ منٓ واقعی دست نیافتنیِ !

پس نمیذارم کسی با سرزنش کردنام بره رو مخم که چرا انقد سرم تو گوشیِ و وابسته ام به مهرانه ی مجازی ، 

🕊️ | جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰ 1:29 AM

... I can't fall in love 'cause I'm focused

🕊️ | پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰ 10:11 AM

I can't fall in love case I'm focused

🕊️ | پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰ 10:7 AM

از تهی سرشار / جویبار لحظه ها جاری‌ست

ادامه اش
🕊️ | چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰ 12:31 AM

از کنارم رد میشید و به خودتون جرعت میدید که آتیشمو خاموش کنید بدون اینکه لحظه ای به این فکر کنید که چقدر طول کشیده تا برای روشن کردنِ این آتیش هیزم جمع کنم ... 

🕊️ | چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰ 12:19 AM

It doesn't matter how deep you dig, no matter how long it takes to bury them, they exist and you know it. And I'm not talking about corpses, I'm talking about feelings

🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 11:15 PM

و امروز برای بار هزارم فهمیدم که برای نوشتن ساخته شدم ام

نوشتنی که اندامِ متناسب و زیبا نمیخواهد 

نوشتنی که به چیزی جز یک کاغذ و قلم نیاز ندارد 

نوشتنی که لازمه اش زندگی را ماجراجویانه گذراندن است 

نوشتنی که انگشت های کشیده و ناخن های زیبا نمیخواهد 

نوشتنی که زور بازو و مشت های سنگین لازم ندارد 

نوشتنی که تنها به سواری گرفتن از اسبِ خیالات احتیاج دارد 

کافی‌ست بخواهم بنویسم،آن‌وقت ذهنم دست به دستِ قلبم میدهد

و لذت آغاز میشود :) 

🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 10:55 PM

🌵🧡💚🎈

ادامه اش
🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 9:9 PM

قضیه اینه که شاید دست من نباشه اینکه کی حالم خوب میشه و کی بد میشه و کی خسته و کی پر انرژی ام. ولی اینکه از هر کدومش چه استفاده ای ببرم و چیکار کنم دست خودمه ... 

اگه بخوام با یه جمله خودمو تا آخر عمر نصیحت بکنم قطعا قراره این جمله ی طلایی رو مدام تکرار کنم : زندگی رو سخت نگیر. 

🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 1:24 PM

باباجونم ! 

امروز بعد از سه سال تازه فهمیدم "زخمه بر دل زدن" چه معنی ای داره ، اون روزی که برام شعرتو خوندی برایِ فهمیدنِ شب های تاریک و سردی که تنهایی میگذروندی زیادی بچه بودم ... 

🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 11:22 AM

اون روزی که بابابزرگ از بیمارستان مرخص شد و وقتی با بغض کنارش نشستم شعری که از تنهاییِ شب هایِ اونجا نوشته بود رو نشونم داد ، نفهمیدم اون بیتی که به تقلید از بیتِ خنده بر لب میزنم تا کس نداند حال من نوشته بود چه معنی ای داره ؛ تا امروز 

"زخمه بر دل میزنم تا کس نداند حالِ من"

🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 11:20 AM

سیگارای نکشیده-شایع 🖤🎧

به خودم سر زدم بعد کلی دوری

 به خودم سر زدم حالش اصلا خوب نیست

 تو چشام زل زدو بهم خندید

 انگاری این وسط یه چی اصلا جور نیست

🕊️ | سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ 12:5 AM

بارون که گرفت دستشو گرفتم بردم زیر بارون ، صورتشو گرفتم تو دستهام و گفتم : یه روزی جز جذاب ترین چیز ها برام این بود که کسی که دوستش دارمو بیارم تو بارون و در حالی که موهامون خیس شده بهش بگم : promise me this is forever 

ولی الان فقط می‌خوام نگاهت کنم و بگم این صحنه تا ابد میمونه ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه نباشم ، حتی اگه ما دیگه ما نباشیم .. 

 

پ.ن: اون جمله ی promise me this is forever دیالوگِ سریالِ ومپایر دایریِ ! 

🕊️ | دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ 11:41 PM

من قبل از تو هم تنها بودم 

ولی بعد از تو خودِ تنهایی شدم ! 

🕊️ | دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ 10:22 PM

دلم میخواد یه نفر به صورت داوطلبانه بیاد 

و بذاره تا سر حد مرگ بزنمش :) 

🕊️ | دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ 10:20 PM
مثل وقتی که با خودت میگی ته این داستان ممکنه قشنگ باشه ولی ازش مطمئن نیستی