🕊️

امروز با انگور رفتیم بیرون 

یه کم دور زدیم تو خیابون 

بعد رفتیم مغازه پیش مامان من 

بعد رفتیم مانتو خریدیم :))) 

البته من خریدم 

( یه مانتو لی گشنگ گرفتم 🤗) 

بعدش می‌خواستیم برگردیم خونه

که انگور گفت بیا بریم کافه ! 

من هی گفتم نه 

او هی گفت آره :/ 

خلاصه من پیشنهاد دادم سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم ( بیخود کردم :/ ) 

و هر کی سه تارو برد حرف اون بشه 

بعد مهسا برد هر سه تاشو :// 

و رفتیم کافه ماه 

و من کلی غر زدم 😂 

نه تنها فقط اونجا غر زدم، بلکه همه جا غر زدم  🤣🤣

حتی قبلش هم غر زده بودم 😅

خلاصه رفتیم اونجا و کنار آتیش نشستیم و یه کیک شکلاتی خوردیم 

کلی عکس اسکلانه گرفتیم و کلی خندیدیم 

منم همچنان غر میزدم 😂 

بعد از کافه اومدیم بیرون 

مهسای طفلک به غر زدن من اعتراض کرد 

باز من شروع کردم به اعتراض کردنش غر زدن 

که اگه نمی‌خواستی بیای بیرون نمیومدی و فلان 

( وقتی میگم غر غر منظورم از اون رو مخا نیست. از اینایی که هی الکی و بیخودی به همه چی گیر بدی و بخندی و شوخی کنی و اینا .... 😬 ) همون حرص دادن طور ... 

اون طفلک هم که اصلا در برابر من جوجه ای بیش نیست 😁 

هیچی دیگه 

همینجوری پیاده برگشتیم خونه 

رفتیم سوپر مکث خوراکی خریدیم 

بعد من فهمیدم که دارم به گاج میرم :)) 

چون معاونمون پیام داده بود که : 

خانم مصدق ! به پدر یا مادرتون اطلاع بدید که با من تماس بگیرن 

بعد هم استاد ( آبی ) زنگ زد خبرشو داد و تاکید کرد که پاااااره ام :)) 

آره خلاصه 

خیلی وقت بود از این روزمرگی اسکولانه ها با انگور نداشته بودم 

باید اعتراف کنم خیلی خوشگل حرص میخوره  و خیلی کیف میده حرص دادنش😂💛

 

🕊️ | دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹ 7:9 PM
مثل وقتی که با خودت میگی ته این داستان ممکنه قشنگ باشه ولی ازش مطمئن نیستی