🕊️

اشکامو از رو صورتم پاک میکنم و شور بودنشون باعث میشه زخمهای دستم بسوزن. دو طرف شقیقه ام رو فشار میدم و سعی میکنم به سردرد وحشتناکم بی محلی کنم. ضربان قلبم بالاست و کاری جز صبر کردن از دستم بر نمیاد ، می‌خوام ، یا میخواستم حرف بزنم ولی به این نتیجه رسیدم که باید سکوت کنم ، باید برم ... 

الآنم حرفامو تا کردم و کنارِ دردهای مرتب شده گذاشتم و زیپِ کوله پشتیِ دیوانگی رو بستم و راه افتادم که برم ، به کجا ؟ نمی‌دونم ... 

🕊️ | شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ 10:37 PM
مثل وقتی که با خودت میگی ته این داستان ممکنه قشنگ باشه ولی ازش مطمئن نیستی